تبليغاتX
به نام خداوند بخشنده مهربان
Lilypie 1st Birthday PicLilypie 1st Birthday Ticker

بعد از این همه مدت که اومدم بهتره کیبورد را از دخترم بگیرم و خودم بتایپم...تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

 نمیتونم بگم که این چند ماه هیچ وقت وقتی برای نوشتن پیدا نکردم ،چون واقعا اینطور نبوده اما بعد از تولد سارا منتظر بودم عکسای اتلیه اش اماده بشه و بادست پر بیام که اونم چند ماهی طول کشید

بعد از باز شدن مدارس و دانشگاهها حسابی سرم شلوغ شد بعدشم که شرکت در یک مسابقه و تهیه نرم افزار اون دیگه تمام وقتم را گرفت...

دو سه روزی میشه که بالاخره عکاسی راضی شد و عکسای تولد سارا را بهم داد اما نه فایل همه عکسها فقط دوتاش ... اونم کلی بهش گفتم تا راضی شد رو سی دی بده حالا که اومدم نگاه کردم دیدم فقط دوتاش را رایت کرده...

 

 در تمام مدت جشن تولدش هم در حال رقصیدن بود و سارایی که تا به حال از نه شب بیشتر بیدار نبود اون شب تا ساعت دوازده رقصید و شادی کرد.تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.comتصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.comکه اسنادش هم به صورت تصویر موجوده اما به علت مشخص بودن مهمانها در عکسها نمیتونم بزارم ببینین.تصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.com

نتونستیم ی هم یه عکس درست و حسابی با کیکش ازش بگیرم چون مرتب در حال ورجه وورجه بود و تا یه لحظه رهاش می کردیم شیریجه می رفت توی کیک... حتی توی این عکس هم تلاش اقای پدر برای آروم نگه داشتن سارا بی فایده است:

اینم بگم که جشن تولدش به جای دوازده شهریور روز شانزدهم برگزار شد چون سارا از روز دهم تب داشت تا سیزدهم...

یکم از کارای سارا بگم که توی این مدت بعد از تولدش تغییرات اساسی کرده :

۱- حسابی شیطونه طوری که نگهداریش برای مادرم سخته و دنبال پرستارم که روزها چند روزی کمکش باشه ...اصولا باید به هر چیزی دست بزنه

۲- با برادرم و پدرم خیلی خوبه و دوسشون داره کلا عاشقه اینه که بره خونه اونا وقتی من از سر کار میام از خونه بیرونم میکنه مبادا که ببرمش

۳-حس های دخترونش خیلی قویه عاشقه رژ لب و لاکه ، پدرم بهش گفته خودم برات می خرم و  وقتی بهش میگیم بابا برات چی می خره اول میگه لا به معنی لاک و بعدش هم دستش را میماله به لبش

۴- نه تا دندون داره سه تا دندون کرسی و چهار تا جلوی بالا و دو تا جلوی پایین گاز گرفتن را دوست داره اما دلش نمیاد خیلی فشار بده انگار می فهمه طرف دردش میگیره

۵- عاشق ترانه مهره مار و تا سوار ماشین میشیم میگه مُ به معنی مهره مار تا روشن نکنیم دست از سرمون بر نمیداره

۶- عاشق بچه هاست و من از این بابت خیلی خوشحالم

۷- بسیار بسیار جونشون عزیز هست و چنانچه به طور اتفاقی پاش به جایی گیر کنه یا اتفاق ناگوتری براش بیقته بلافاصله محل یا شی مربوطه را کتک میزنه و گاهی چنان محکم ک  تازه برای دست خودش که درد گرفته گریه میکنه

۸- کتاب را خیلی خوب دستش میگیره و صداهای نامفهومی از خودش در میاره یعنی دارم کتاب میخونم و کلا عاشق کتاب یا مجله یا هر تیکه کاغذ کوچیکی که معلوم باشه قبلا قسمتی از یک کتاب بوده هست و به محض اینکه چیزی اینطوری گیر بیاره میره یه گوشه میشینه شروع میکنه به خوندن اما بیشتر از پنج دقیقه دوام نداره

یه کتاب داره عکس حیوونها را کشیده و بنده اندازه موهای سرش براش خوندمش و اسم خیلی از حیوونها را بلده اما در حد دو حرف اول اسمشون  بازی قایم موشک را هم خیلی دوست داره و روزانه یک ساعت از وقت بنده به این بازی اختصاص میابد.

 ۹-اعضای صورت و بدنش را کاملا میشنایسه ...همینطور مفهوم بالا و پایین را هم بلده

۱۰- اینم سه تا عکس جدید:

 

 

 

+ نوشته شده در  88/09/10ساعت 20:18  توسط mary  | 

کار زیادی ندارم فقط اومدم چندتا عکس بزارم

 


 

 


بابایی منم ببر بیرون ،من پات را ول نمیکنم باید منم ببری

 


 


 

+ نوشته شده در  88/03/30ساعت 11:24  توسط mary  | 

نه ماهگی من هم تموم شد مامانیم هم منو برد مرکز بهداشت قدم شده بود ۷۴ و وزنم ۸کیلو و ۷۰۰ گرم خانومه گفت رشدم خوب بوده از بس که این مامانی بهمون میرسه دیگه مامانی دستت درد نکنه می دونم از وقتی که من اعتصاب کردم و شیر مادر نخوردم تو خیلی غصه خوردی اما خب حالا سعی می کنم واسه غدا خوردن اذیتت نکنم  دیگه باشه...

اینو می دونید که من دستم را به اجسام می گیرم و با کمکشون بلند می شم اما الان یه پیشرفتی که کردم اینه که با کمک همونا هم راه میرم

مثلا دستم را می گیرم به مبل می ایستم بعدش با کمک همون مبل راه میرم

مامانی و بابایی  که کلی ذوق می کنن

هفته پیش هم مهمون داشتیم حالا بگو کی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

کورش دوستم که مامانیش هم دوست مامانیمه ...

مامانیم اینقدر خوشحال بود که یه نی نی دیگه چند روز میاد پیشم و من باهاش بازی می کنم اما اولش که اومده بودن من از کورش می ترسیدم و فرار می کردم هر جا اون بود من نمی رفتم اما از فرداش کاری کردم که کورش از من فرار کنه و تمام مدتی که کورش اینا خونمون بودن همش از من می ترسید و گریه می کرد می رفت پیش مامانش

حتما می خواید بدونید چیکار کردم هیچی بابا با هیجان و ذوق خیلی زیاد می رفتم به طرفش اونم الفرار... یا اینکه جیغ می زدم (ای بچه ی  بدددددددددددددددددددد جیغ می زنییییییییییییی؟)

مامان اینا هر کاری کردن که بتونن ار ما عکس دوتایی کنار هم بگیرن که نشد آخه همیشه یکی در حال فرار بود ... هه هه هه فکر کردن

این عکس من و کورش و داییمه

 

این عکسه چطوری از دستمون در رفت ما که همیشه دو متر از هم فاصله داشتیم

البته یه بار هم با همدیگه رفتیم زیر میز یه بار من می زدم روش یه بار کورش

 

بعد از رفتن کورش تولد مامان بابایی بود که مامانی خودم واسش کیک پخت اینم یه عکس از تیپ تولد رفتن من

+ نوشته شده در  88/03/14ساعت 13:34  توسط mary  | 

چه عجب ماماني بالاخره به وبلاگ ما سر زدي و مي خواي يه چيزايي بنويسي امروز سيزده روز از پايان هشت ماهگي من مي گذره تازه اومدي ...البته خيلي هم تقصير اين مامانيمون نيستاااااا اين بلاگفا هم چند وقت بود باز نمي شد.

خب جونم براتون بگه كه ما دندون دار شديم اونم دوتا با هم از لثه پايين. مامان بابايي هم برام آش دندوني پخت اما فقط بهونش را گذاشتن دندن من چون همش را خودشون خوردن و به منم هيچي ندادن

تقصير اين مامانيمه هي ميگه غذاهاي خودمون نمك دارن ادويه دارن و از اين حرفا باورتون ميشه غذاهاي من را نه يه ذره نمك مي ريزه نه يه ذره رب هيچي همينطوري ميده ميگه بخور منم نمي خورم یکی نیست بهش بگه خودت همچین غذای بی طعمی را می خوری که از من انتظار داری؟هان ؟ اما نميشه كه از دست ماماني من در رفت چون از وقتي ديد من خوب غذاما نمي خورم اينقدر بهم هيچي نميده تا گرسنه ي گرسنه بشم بعدش ميگم باشه بابا تسليم بيار تا تهش را بخورم و اينگونه مي شود كه من تمام غذایم را ميخورم

 

از كاراي ديگه بگم براتون كه دستم را به هر چيزي كه ببينم ميگيرم و سعي ميكنم بلند شم روي پام واستم و خيلي خيلي هم از اين كار لذت مي برم اما تا حالا چند بار با سر خوردم زمين و گريه سر دادم اساسي

اينم يه عكس از ايستادنمون

 

 

آهان يه كار ديگه اي هم كه انجام ميدم اينه كه خودم واسه خودم آواز مي خونم هي ميگم لا لا لا لِ لِ لِ و خلاصه اينكه با حرف ل هي بازي ميكنم .آب دهنم را هم در حجم هاي مختلف باد ميكنم و لذت مي برم و جلوي لباسم را خيس مي كنم كه مامانيم از اين كار خيلي بدش مياد

 

يه پيشرفت خيلي خوبه ديگه كه داشتم اينه كه خيلي ببخشيدا... ديگه كارمون را توي دسشويي انجام ميديم.

ديدين داشت يادم مي رفت  مي خواستم بگم دست هم مي زنم ديگه

تا بهم ميگن دست ، دست  منم دست خوشگلاما ميارم بالا و بهم مي زنم يه صداي تلپ تلپي ميده كه نگو

مامانيم ميگه زيباترين صداي دنياست حالا بعدا يك عكس هم از دست زدنمون ميزاريم.

خاله راحله مرسي كه اومدي وبلاگم نظر گذاشتي آره راست مي گي من نميشناسمت اما مامانيم برام تعريف كرد و شناختم راستشو بخواي مامانيم خيلي دلش مي خواست حالت را بپرسه اما ميگه شمارت را هم نداره ...

از بقيه دوستاي گلم هم كه نظر گذاشتن ممنونم همتون را دوست دارم...

+ نوشته شده در  88/02/25ساعت 7:12  توسط mary  | 

این پست را می خواهیم به شیوه دوستمان کورش بنویسیم اما نمیدانیم می توانیم به خوبی او بنویسیم یا نه .

به هر حال سعی خود را می کنیم.

دوشنبه شب بود که ما خواب بودیم اما اینقدر غلت زدیم تا خودمان را ساعت ده شب  بیدار کردیم آخه اصلا پیش نمی آید که ما تاساعت ده شب بیدار باشیم و همان ساعت هشت با گریه و بد خلقی اعلام میکنیم خوابمان می آید تا مادرمان نیم ساعتی به ما ور برود تا بالاخره بخوابیم .برای همین اون شب هم مادرمان کلی از بیدارشدنمان ناراحت شد فکر کرد باز هم باید به همان شیوه ما را بخواباند اما ما مثل یک بچه خوب از ده تا یازده بازی کردیم و بعدش خوابیدیم البته بازی که نه

بیدار شدیم به مادرمان بگوییم ما چهار دست و پا رفتنمان تکمیل شده و چند قدمی محکم برایش چهار دست و پا رفتیم تا کیف کند بعدش خودمان خوابیدیم

همین

فقط خواستیم تاریخ چهار دست و پا رفتنمان یادتان نرود .

البته قبل از شروع چهار دست و پا ابتدا به این حالت در می آییم درواقع این همان استارت زدن است

 

سپس اینگونه چهار دست و پا میرویم:

راستی این عکسمان هم که هی می افتد پایین را امروز اضافه کردیم .

چطور است؟

 

 

+ نوشته شده در  88/01/27ساعت 21:51  توسط mary  | 

اینم عکس من بعد از خوردن سوپ

چیه چرا اینجوری نگاه می کنید؟خب مامانم بعدش صورتم را شست

همیشه که اینطوری نیستم حالا که سوپ خورده بودم اینجوری شدم

 

+ نوشته شده در  88/01/09ساعت 15:38  توسط mary  | 

مي دونم كه غيبتم طولاني بوده و خيلي وقته سر نزدم اما خب چند تا دليل داره

۱- من سه روز بستري شدم بيمارستان آخه صبح روز دهم اسفند ماه از خواب كه پاشدم همش تهوع داشتم و هرچي مي خوردم بالا مياوردم(گلاب به روتون البته) مامانيم زودي منو برد دكتر ،دكتر هم دارو داد و گفت اگه كه تا شب بهتر نشد بايد بستري بشه و من تا روز سيزده اسفند ماه بستري شدم بيمارستان

مامانيم خيلي اذيت شد حتي روز آخري كه من مرخص شدم مامانيم مريض شد و سرم و آمپول و از اين حرفا و چند ساعني تحت مراقبت ويژه قرار گرفت يعني هر دومون توي يه بيمارستان بستري بوديم .

دست دوتا مامان بزرگام درد نكنه كه حسابي زحمت كشيدن و اذيت شدن اگه اونا نبودن مامانم با اين حال خودش نميتونست از من مراقبت كنه كه. 

اصلا ولش كن ديگه خداروشكر تموم شد رفت پي كارش. 

 

۲- مامانيم از روز هفده اسفند ماه با پنج روز تاخير رفت سركار  و درنتيجه كسي نبود منو بياره پاي  اين كامي(منظورم كامپيوتر) تا خاطراتم را بنويسم

۳- شب عيد و خريد و خونه تكوني واين چيزها هم دليل ديگه اي بود كه مامانيم منو نياورد سراغ كامپيوتر خودمم كه هنوز حتي نميتونم چهاردست و پا برم چه برسه به اينكه بيام سراغ كامي اما وقتي بزرگ شدم به مامانم مهلت نميدم

 

حالا هم روز پنجم عيده بابايي رفته سر كار و من ماماني توي خونه تنهاييم

مي خوام بگم از اول سال تا حالا چيكار كردم اولش اينكه موقع سال تحويل عمو كوچيكم پيشمون بود آخه مامان و باباي بابايي رفته بودن كربلا و عمو كه تنها بود اومد پيش ما

بعدشم خب چندجايي عيد ديدني رفتيم تا روز دوم عيد كه مامان و باباي مامانيم به همراه دايي ها رفتن مسافرت باباييم خيلي دلش مي خواست بريم اما مامانيم گفت نه ما بچه كوچيك داريم نميشهمنكه ميدونم منظورش من بودم

مامانيم گفت بايد براش سوپ بپزم توي سفر نميشه و بهداشتي هم نيست اين موقع سال بابايي گفت چند روز بهش سرلاك ميديم سوپ نميديم منم راضي بودم چند روز سرلاك بخورما اما ماماني قبول نكرد كه نكرد  و آخرش ما سفر نرفتيم.

روز سوم عيد هم دوستاي مامان بابا اومدن خونمون و من ازشون خيلي ممنونم چون باعث شدن كه بريم پارك و چه پاركي مامانيم منو از توي ماشين بيرون هم آورد آخه هميشه ميرفتيم پارك اما هيچ وقت كه منو از ماشين پياده نمي كردن اما اون روز حسابي خوشحال شده بودم توي هواي آزاد و توي عكسها مي خنديدم

آخه هميشه هر وقت ماماني از من عكس ميگيره من زل ميزنم به دوربين و يادم ميره بخندم اما اون روز چندتاعكس خندان ازم گرفتن و مامانيم كلي خوشحال شد

بعدش كه از پارك برگشتيم من توي ماشين خوابيدم و مي شنيدم كه تصميم دارن برن آيس پك بستني بخورن منو گذاشتن توي كرير و با خودشون بردن فكر كردن من مي خوابم اما هنوز بستني ها را نياورده بود كه بيدار شدم و مامانيم هم كه دائما در حال عكس گرفتن از منه اونجا هم كه منو ول نكرد و توي بستني فروشي ازم عكس گرفت حالا خداروشكر خلوت بود

اينم چندتا عكس باحال

اول از همه یه عکس خندان بغل بابایی

 

اینم عکس منو و دوست بابایی

 

اینم یکی دیگه

 

اینم عکس آیس پکی 

اول می خواستم عکس دوست بابایی را حذف کنم تا کسی نفهمه من چطوری رفتم تون بالا و با تابلوها عکس گرفتم اما خب بعدش فکرشو کردم دیدم همه میدونن که من نمیتونم خودم برم بالا واسه همین حذفش نکردم

 راستی کنار سفره هفت سین هم عکس گرفتما ایناهاش

آخیش حالا دیگه با این گل سر هی منو با پسرا اشتباه نمیگیرن

 

اینم چند دقیقه بعد از سال تحویل

 

 

 

+ نوشته شده در  88/01/05ساعت 10:58  توسط mary  | 

۱- با پريز برق حسابي حرف ميزنم تا ميبينمش از دور صداهايي از خودم در ميارم كه نگو و البته هيچ كس هم نميفهمه من با پريز چي ميگم
۲- شصت پام را مي خورم يعني دوتا پام را ميگيرم توي دستم و يه بار شصت پاي راست را مي مكم ويبار شصت پاي چپ را  و وای از پوشک کردن هی مامانیم پامو صاف میکنه هی من میکشم توی دهنم اگه هم زورم به مامانیم نرسید شروع میکنم به غلتیدن تا حسابی نتونه پوشکم کنه واسه همین مامانیم این روزا که تعطیل بود از نیروی کمکی یعنی بابایی برای پوشک کردنم استفاده میکرد بابایی پاهام را محکم می گیره تا مامانی پوشک کنه ولی بازم من از رو نمیرم و تلاشم را می کنم


۳- وقتي كه غلت ميزنم و دمر ميشم ميرم روي سر پنجه پاهام و يك پل كامل درست ميكنم
۴- دا دا دا را كه قبلا ميگفتم و امروز رسما شروع کردم به گفتن با با با ...  مامانیم صدامو ضبط کرده
۵- به انگشتاي مامانم خيلي علاقه دارم انگشت دست يا پا فرقي نداره تا انگشتاي مامانم رو ميبينم مي خوام بكنمشون ته حلقم

+ نوشته شده در  87/12/09ساعت 23:26  توسط mary  | 

من كامپيوتر خيلي دوست دارم
همينكه از دور ميبينمش شروع ميكنم باهاش حرف زدن و سر و صدا راه ميندازم
اگه هم مامانم منو بغل كرد و نشست پاي كامپيوتر كه ديگه چه بهتر
مي خوام دكمه هاي صفحه كليد را دربيارم و درسته قورت بدم

 
البته موس هم از دست من راحت نیستا و خیلی حرفه ای مثل مامانیم میگیرمش دستم

+ نوشته شده در  87/12/09ساعت 23:5  توسط mary  | 

روز 17 بهمن ماه خونه دوستم كورش  تهران ني ني پارتي داشتيم
همه دوستاي اينترنتيم اومده بودن من و مامانم هم  رفتيم
البته چشمتون روز بد نبينه كه من اينقدر گريه كردم كه حد نداشت
اگه تمام گريه هاي اين پنج ماهم را جمع مي كردن اندازه اون گريه هايي كه خونه دوستم كردم نميشد
بيچاره مامانم هركاري كرد من ساكت نشدم حتي منو برد توي دسشويي شست فكر كرد شايد اگه بشوردم خوب بشم اما من بازم گريه كردم
آخرش هم مجبورش كردم زودتر از همه خداحافظي كنه و بريم بعدش كه رفتيم تو ماشين من ساكت شدم و آروم مثل يه خانوم خوب
آخه توي ني ني پارتي خيلي صداي ني ني و ماماناشون ميومد و من اعصابم به هم ريخته بود واسه همين گريه كردم
البته مامانم خيلي مامان خوبيه چون با اينكه من اينقدر گريه كرده بودم بعدش رفتيم گلدونه و برام هديه خريد
از اين كتاب پارچه اي ها و ه اسباب بازي فكري و يك كتاب راجب به ماساژ كودكان
اسم دوستایی که تو نی نی پارتی بودن:

كورش،آرتميس،عيسي،ستاره،سجاد،علي،اهورا،رژا،سونيا،تينا،سوگل،اميرعلي،ال آي،ستايا
اينم يه عكس با چند تا از دوستام از بس گريه كردم مامانم مجبور شد منو با كرير بزار پيش بقيه تا عكس بگيرم

 

اینم یه عکس دیگه ببینید چقدرگریه کردم

 

فرداش هم رفتیم دیدن یه نی نی سیزده روزه به اسم محمدصدرا اینم عکسش

اینقدر کوچولو بووووووووووووووووووود


+ نوشته شده در  87/11/20ساعت 22:14  توسط mary  | 

امروز تولد دايي بهمنم بود
داييم بيست را فوت كرد و وارد بيست و يك شد
مامانم هم صبح وسش كيك پخت و بعد از ظهر رفتيم خونشون تا يه تولد كوچيك خودموني بگيريم
منم صبح وقتي مامانم داشت كيك مي پخت گوشيش را برداشتم و اين اس ام اس را براي دايي فرستادم
salam daei man sara hastam
gooshie mamanam ra bardashtam ke begam tavalodet mobarak
mamanam ham dare vasat keik mipaze khoshmaze bah bah
ama daei ye moghe be mamanam nagi man keik pokhtanesh ra lo dadama

البته اين اس ام اس را مامانم از زبون من واسه داييم فرستاد اگه نه ما سوادمون كجا بود
قبل از اين هم كه بقيه عكس بگيرن من افتخار دادم و يه عكس با كيك دايي گرفتم
انشالله تولد بيست سالگي خودم

+ نوشته شده در  87/11/20ساعت 21:55  توسط mary  | 

اينم دوتا عكس شلخته از من داخل نئنو آخه من يه نئنو دارم كه مامانم گاهي منو ميزاره توش

اوايل كه واسم نئنو بستن فكر كردن من توش خوابم مي بره ولي فكر كردن من فقط هروقت دلم بخواد ميخوابم فهميدين؟؟؟؟؟؟؟؟

مامانم دو دقيقه منو رها كرد و رفت ها ببينين من از روي بالشت اومدم كجا پاهام را هم كه دارين توي تصوير چطوري قلاب كردم

 

 

 

 

+ نوشته شده در  87/11/09ساعت 16:26  توسط mary  | 

چند روزه من خيلي بد قلق شدم

خودمم ميدونم كه دارم مامانم را اذيت ميكنم

شب ها كه من ميخوابم مامانم نگام ميكنه و گريه ميكنه ميگه ناراحتم واسه خودش كه اذيت ميشه

خدايا من چقدر مامان خوبي دارم با اينكه اذيتش ميكنم بازم اون واسه من ناراحته

اينم يه عكس داغ تنوري از امروز كه مي خواستم برم خونه مامان ماماني

 

+ نوشته شده در  87/11/09ساعت 16:4  توسط mary  | 

امروز یه کاری کردم جلبه جالب گوش کنین

مامانی داشت با من بازی میکرد که صدای ماشین لباسشویی اومد یعنی کارش نموم شده واسه همین مامانیم هم منو گذاشت روی تشکم و پاد بره لباسها رو پهن کنه اما وقتی از توی آشپزخونه اومد بیرون یه دفعه ترسید میدونید چرا آخه من سر جام نبودم و مامانی که اولش منو ندید رفتم سه متر اونور تر واسه همین ترسید اما بعد دید که بله من از این فرصت کوتاه استفاده کردم و غلت زدم و حدود سه متر از تشکم فاصله گرفتم

حالا مامانی دویده رفته دوربین را آورده عکس بگیره به بابایی نشون بده

انگار که من چیکار کردم

خیلی کار ساده و راحتی بود نیازی به عکس نداشت خب وقتی بابایی بیاد دوباره براش انجام میدم

تازه میدونید وقتی بابایی عکسم را دید چی گفت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

گفت توی این عکس از پشت مثل اردک شده

باشه بابایی از این حرفا داشتیم؟ دیگه به من میگی اردک ؟آره؟

اینم عکسش:

تازه پوشکم نبودم مامانم تا یادش افتاد پوشک نیستم دوید از روی زمین برم داشت که یه موقع ....

+ نوشته شده در  87/11/03ساعت 20:22  توسط mary  | 

اینم یه عکس خواب خرگوشی از من

مامانم این عکسم را خیلی دوست داره

+ نوشته شده در  87/11/03ساعت 16:39  توسط mary  |